تبلیغات
*به دنیای جودی خوش آمدید* - کودکی ام را میخواهم...
 
آسان بیندیش ,راحت زندگی کن

کودکی ام را میخواهم...

نوشته شده توسط :z ch
سه شنبه 10 مرداد 1391-08:35 ق.ظ

 

کنج اتاق ارام نشسته ام

جوانی ام چنگی به دل نمی زند!

مادر برخیز!

کفش هایم را پاک کن...

کیف وکتابم را بردار...

میخواهم به کودکی ام برگردم!!!

 

 





نظرات() 


zahra tanha
جمعه 20 مرداد 1391 05:12 ب.ظ
منم میخوام برگررررررررررررررررردم
پاسخ z ch : منم همینطور یه اختراع جدید میخواد فقط
آرما
چهارشنبه 18 مرداد 1391 09:50 ب.ظ
زیبا بود... کودکیمو موخوام...
پاسخ z ch : منم همینطور دلم برا بچگی هام تنگ شده
zohreh
جمعه 13 مرداد 1391 10:41 ب.ظ
shadidan liiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiike!!!!!
پاسخ z ch : مثل خودت گلم
elnaz
جمعه 13 مرداد 1391 12:05 ق.ظ
چقدر قشنگ بود
پاسخ z ch : ای بابا غمگین نباش گلم بخند
زر زری
پنجشنبه 12 مرداد 1391 11:56 ب.ظ
خــــــدایا یا خیلی برگردون عقب یا بزن بره جلو...

اینجای زندگی خیلی دلم گرفته...!

==================

منم دوست دارم به كودكیم برگردم
پاسخ z ch : منم دوست دارم برگردم
غریبه
پنجشنبه 12 مرداد 1391 10:01 ب.ظ
من میانه نبودن تو را نمی دانم


چرا این روزها این گونه می گذرد؟

چرا من بی تو زنده ام؟

یا تو هستی

یا من به نبودنت عادت کرده ام..!!!


پاسخ z ch : خیلی زیبا بود
علی
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:26 ب.ظ
این روزها در به در کودکی هایم شده ام... دلتنگ تر از همیشه نگران از گردش بی وقفه ی عقربه ها... در حسرت گذر هر ثانیه... کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...
یادش بخیر... آن روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بود... اما امروز در درونی ترین لایه های کودکانه ام٬ در میان احساساتم گم شده ام... آن روزها که گم می شدم بزرگترها نگران به جستجویم می آمدند... اما این روزها بیصدا در میان بزرگترها گم شده ام... در میان خودخواهی هایشان آنچنان بیصدا گم شده ام که تصور می کنم بزرگ شده ام... اما آن ها مرا بین خودشان نمی یابند!... چه غریبانه بساط کودکی ها را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم... صدای کودکی هایمان در حیات امروز سوت و کور خانه ی قدیمی ذهنم می پیچد تا محو می شود... گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ی آن روزهایمان طعمه ی فرایندی شد به نام بزرگی!... امروز همگی بزرگ شده ایم... همه ی ما کودکان آن روزها...
چه زود گذشت.....................

دلتنگ گذشته ام.................. کاش می ماندی، همچنان معصوم و بی ریا با من

برخلاف جوانی؛ کودکی کجایی که یادت بخیر

پاسخ z ch : چه زیبا ویه کم پر حسرت
sima
پنجشنبه 12 مرداد 1391 01:17 ب.ظ
مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیك، غمی غمناك است.
پاسخ z ch : چرا غمناکی سیما جون؟
sima
پنجشنبه 12 مرداد 1391 01:02 ب.ظ
ببخشید عزیزم دیروز خیلی کار داشتم نتونستم سر بزنم
پاسخ z ch : ای بابا این چه حرفیه
هر وقت بیای قدمت به روی چشم
afagh
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:27 ب.ظ
میان خورشید های همیشه زیبای تو لنگریست
خورشیدی كه در سپیده دم از همه ستارگان بی نیازم میكند
نگاهت شكست ستمگریست و چشمانت به من گفتند فردا روز دیگریست.(شاملو)
زینب
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:46 ق.ظ
سلام
به من شاعر نگویید

من که شاعر نیستم
آپم با چرت و پرتای جدید
پاسخ z ch : اختیار داری چرت وپرت چیه گلم باقلوا بگو
afagh
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:25 ب.ظ
دیشب كه باران بارید... میخواستم سراغت را بگیرم,اماخوب میدانستم این بار هم كه پیدایت كنم ,باز زیر چتر دیگرانی..
پاسخ z ch : چقد غمگین؟
سما
چهارشنبه 11 مرداد 1391 01:30 ب.ظ
بهم سر بزنید به دعاتون احتیاج دارم
با تشکر
afagh
چهارشنبه 11 مرداد 1391 01:29 ب.ظ
خدا را دوســــــــت دارم !!!
حــــــافظ را هم !!!
ولی خــــــداحــــــــــافظ را نــــــــ ه ...
پاسخ z ch : عالی بود
منیره
چهارشنبه 11 مرداد 1391 12:56 ب.ظ
حرف دل را گفتی
پاسخ z ch : حالا چرا خجالت میکشی؟
فاطیما
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:24 ق.ظ
عالی بود جودی جون
پاسخ z ch : مرسی عزیزم
spring
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:57 ب.ظ
صدا
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:22 ب.ظ
خو مسابقه رو تو گذاشتی چرا اون بخره؟
تو باس بخری یادت نره
پاسخ z ch : عجب/ دیگه گریه نکن
صدا
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:12 ب.ظ
کیفو کفشو کتاب نمیخاد دیگه همین جوری برو دیگه
فقط رسیدی یه زنگ بزن
پاسخ z ch : این نشون میده من آدم درس خونی هستم حتی اگه دوباره برگردم
مــریــم
سه شنبه 10 مرداد 1391 10:18 ب.ظ
منم ببر
پاسخ z ch : باشه بعد با هم همکلاسی بشیم بستنی بخوریم مداد پاک کنتو بدی به من وای برات انشا دزدکی بنویسم نه؟
مریمـ
سه شنبه 10 مرداد 1391 10:09 ب.ظ
کاش دستانم آنقدر بزرگ بود ک میتوانستم چرخ دنیا را ب کامت بجرخانم ↹ ツ
اپم یه سر بزن
زینب
سه شنبه 10 مرداد 1391 08:48 ب.ظ
این روزهای رمضان هر چه عطش تشنگی داری با لب خشکیده ات صدا بزن یا حسین تا دلت آرام بگیرد و عطشت کم رنگ
افطار که میشود لحظه ای مکث نما اول دعای سلامتی و فرج برای مولایمان بعد افطار
طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حق
پاسخ z ch : التماس دعا
رامین
سه شنبه 10 مرداد 1391 07:25 ب.ظ
من که هر کدوم و خوندم cm کذاشتم
پاسخ z ch : شما لطف داری میگم اندازه من کامنت نمیذاری قبول کن
رامین
سه شنبه 10 مرداد 1391 06:47 ب.ظ


............@@@
............@@@@@@@@@
...............@@@@@@@@@
....................................@@
....................@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
......................@@
@@@...............................@@@
@@@................................@@@
@@@@@@@@@@@@@@@
...@@@@@@@@@@@@@@

..................@@...@@
..................@@...@@
......................@@
......................@@
............................
...............@@@@
.............@@.......@
................@@@@@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
پاسخ z ch : حالا میام ببینم چه خبره؟
off daughter
سه شنبه 10 مرداد 1391 12:39 ب.ظ
از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ،
نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام…
ببین چه کسی مرا به این روز انداخت
تو مرا اینگونه با لحظه های عاشقی آشنا کردی
تو مرا در دام عشق گرفتار کردی
پاسخ z ch : ممنون زیبا بود
off daughter
سه شنبه 10 مرداد 1391 12:38 ب.ظ
مثل او که در کنار ساحل دریا نشسته
به امواج دریا دل بسته
من هم نشسته ام در کنار ساحل قلب تو
و دل بستم به تو
دل بستم به امواج خروشان عشق تو
Bi-Chatr
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:31 ق.ظ
بچه بودم،بادبادکای رنگی

دلخوشی هر روزو هر شبم بود

خبر نداشتم از دل آدما

چه بی بهونه خنده رو لبم بود

بچه بودم،غصه وبالم نبود

هیشکی حریف شوروحالم نبود

بچه که بودم آسمون آبی بودم

حتی شبای ابری،مهتابی بود

بچگی و بچگیا تموم شد

خاطره های خوش رو دستمون مرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم

جونی اومد،اونو با خودش برد....

محسن چاوشی
پاسخ z ch : خیلی زیبا بود خیلی
رعنا
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:14 ق.ظ
من هم کودکیم رو میخوام
پاسخ z ch : اره واقعا دوران خوبیه
رامین
سه شنبه 10 مرداد 1391 11:11 ق.ظ
آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی "باران" خیس می شوم
شیوا
سه شنبه 10 مرداد 1391 10:42 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


عینک آفتابی فروشگاه چای لاغری تیما





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

دانلود آهنگ جدید